................ دیدار یک بنده خدا با شیطان به مناسبت عید............
طبق رسم چند هزار ساله با نو شدن طبیعت و فرارسیدن نوروز ٫ شیطان هم میزبان مهمانان گوناگونی است
دیروز بنده ای از بندگان خدا به نمایندگی از دیگر اشراف مخلوقات خدا برای دیدنم به بارگاهم آمد
به احترام آمدنش از تخت بلند شدم و در کنارش جای گرفتم
از اسرار مگو و مجاز سخن راندم
از حول حالنا الی احسن الحال دوزخیان برایش گفتم
از ترنم بهاری
از ازل تا الست
با هر بار گفتنم چهره اش دگرگون تر میشد
سکوت کرد
و گفت شیطان میخواهم با تو درد و دلی بکنم به قدمت تمام تاریخ خلقت
سخنی که سالیان سال در گلویم مانده
به رسم مهمان نوازی سکوت کردم
و نگاه در نگاهش انداختم
و او گفت
به یاد میآورم روز ازل را٬وقتی ما آدمیان شاهد خلقت آدم بودیم
و از نافرمانی تو و خشم خداوند بر خود میلرزیدیم
به یاد میآورم که چه کورکورانه بر آدم و خداوند سجده کردیم
و بر تو لعنت فرستادیم
به یاد میآورم که تو در حالیکه میگریستی
و بر تصمیمت پافشاری میکردی
از بهشت اخراج شدی
من سجده کردم و در زمین زندگانی گذراندم
و به گناه دست یازیدم و نامی نیک و ماندگار از خویش برجای نگذاشتم
و در آخر لایق عذاب جهنم گردیدم
اما تو سجده نکردی و بر راهت اصرار ورزیدی
و با سری افراشته و نامی بزرگ در جهنم مسکن گزیدی
کاش من در روز ازل بر آدم و خدا سجده نمیکردم
آنگاه اینگونه چون امروز از سجده خویش شرمسار و خجل نمیشدم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط حمیدرضا وجدانی



